تبليغاتX
شعرهای عاشقانه خاطرات عشقی

قسمت سوم
دیگه با بودن اون خیلی چیزهار و که از خودم دریغ کرده بودم میخواستم بدست بیارم . تازه فهمیده بودم که من هم یک انسان هستم و حق زندگی دارم .تصمیم گرفتم شروع کنم به یاد گیری زبان انگلیسی و با وجود اینکه میدونستم شوهرم مخالفت میکنه یواشکی و با کمک اون تونستم کتابهای مورد نیازم رو بدست بیارم و وقتی شوهرم نبود میخوندم و میخوندم و این منو خیلی راضی میکرد .
رفت و آمدهاش به خونه ما تقریبا خیلی کم شده بود و من نمیتونستم ازش دل بکنم . فکر میکردم اگه یه روز نباشه من میمیرم و این شده بود برام یه کابوس وحشتناک تا اینکه باز یه اتفاق افتاد که اصلا برام دور از انتظار نبود.
اونروز شوهرم خسته به خونه اومد. من طبق معمول محیط خونه رو براش آروم نگهداشته بودم چون میدونستم اینجور مواقع واقعا خوی حیوانیش بروز میکنه و هیچکس نمیتونه در امان باشه .اون هی بهانه میگرفت . اونقدر بهانه های مختلف گرفت که من برای اولین بار از کوره در رفتم و پیامدش رو هم بخوبی دیدم........
دوباره غصه اومد سراغم و این فکر که تا کی باید تحملش کنم ؟اصلا میتونستم بذارمش کنار ؟ واقعا نمیدونستم .روز بعد من بودم که پیشقدم شدم برای ارتباط برقرار کرن با اون و تا صداش رو شنیدم نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه . اون فقط گوش میکرد . وقتی یکمی آروم تر شدم بهش گفتم نمیدونم باید چیکار کنم .آیا روی اون میتونستم حساب کنم ؟و من این کاررو کردم و با تمام غروری که یه زن داره بهش گفتم میتونم روی تو حساب کنم ؟وگفت آره من تا آخرش باهات هستم.....
انگار دنیا رو به من داده بودند ترجیح میدادم زن دوم اما خوشبختی باشم تا اینکه سوگلی بدبخت بمونم .از روز بعد شروع کردم به جواب دادن به پرخاشهای شوهرم و دیگه نخواستم هر چی میگه بگم چشم با گذشت زمان حس خوبی از این برخوردم بهم دست میداد . اونهم اولش با تعجب بهم نگاه میکرد و نمیتونست بپذیره و اون اوایل خیلی زیبا جواب مخالفت های منو با نوازشهای سنگینش میداد اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم و باید بالاخره کاری میکردم ......

                                                                                      دوست خوبم سیما


ادامه دارد

نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 19 بهمن1388 ساعت 19:45 | لینک ثابت |

قسمت دوم
بهم گفت دوستم داره و سالها دنبال کسی مثل من میگشته.باورش برام خیلی سخت بود .میترسیدم همه حرفهاش دروغ باشه و یه روز ببینم ترکم کرده. نمیدونستم چیکار باید بکنم . مدتی خودم رو زندونی کردم و فکر کردم و فکر کردم ....اما آخه تا کی ؟ بالاخره تصمیم گرفتم .....واین بود که دیگه نتونستم به دلم نه بگم واون برام بهانه ای شد تا بتونم سختی ها رو راحت تحمل کنم........
زندگیم دگرگون شده بود . اخلاقم هم یکم بهتر شده بود چون دیگه یکی رو داشتم که براش درد دل کنم و وقتی غصه دارم راحت گریه کنم .این رو همسرم هم متوجه شده بود اما بپای عادت کردن من به این زندگی میگذاشت....مهم نبود مهم این بود که من میتونستم راحت تر زندگی کنم.....
چه روزها و لحظه های قشنگی برام شروع شده بود ....چه حس زیباییه وقتی بدونی همین الان که داری به یکی فکر میکنی اونهم داره به تو فکر میکنه........چقدر شیرینه طپش قلبی که فکر میکردی دیگه مرده..........چه دردناکه ببینی به کسی که نیاز داری شاید نتونی برسی .....و چه قشنگه ریختن اشکهایی که میدونی حتی آرومت هم نمیکنه......اما ما همه این فراز و نشیب ها رو دوست داشتیم.......همدیگه رو دوست داشتیم با همه داشته ها و نداشته هاش.......
یه روز بهم گفت چرا تحمل میکنی ؟ تا کی میخواهی با این مرد که نمیتونه هیچ جوری تو رو شاد کنه زندگی کنی ؟و من بهش گفتم برام خیلی سخته ....از تنها موندن میترسم اما این آرزومه که یه روز آزاد بشم اما این آزادی رو به قیمت رفتن آبروم هم نیمخوام بدست بیارم. اونهم از همسرش چندان راضی نبود . خودش با اینکه مال اون شهر دور افتاده بود اما افکار بازی داشت و برعکس .....زن اون یه زن کاملا سنتی و محلی بود .........این برای اون که بلند پرواز بود خیلی سخت بوداما اونهم مثل من نمیتونست از زنش جدا بشه چون ازدواجش فامیلی بود و اگه این اتفاق می افتاد یه طایفه بزرگ بهم میخورد . من درکش میکردم و ازش انتظاری نداشتم هیچوقت هم برای این کار تشویقش نکردم برام سخت بود ببینم یکی دیگه راحت کنارشه اما هیچوقت راضی نبودم یه زن از جنس خودم ضربه بخوره .................
ادامه دارد.............

                                                                  دوست خوبم سیما

 

نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت 18:59 | لینک ثابت |

برو ای روح سرگردان...چه میخواهی از این پیکر ؟
گشازنجیرازبندم...مشو همراه من دیگر
سبکبال از تنم بگذرکه روزم همچو شب گشته
نگه از پیچ ره بردار.....چه پردرد است این منظر !!!!
برو تا زخم چرکینم بیابد مرحمی شاید
که بس باریده چشمانم ...چو دریا گشته این بستر
زترفند بتان هر دم دروغ و راست میجستم
چه بزم دلکشی دیدم!!! ملول و مست سرتاسر
برو ای روح سرگردان ....برو با دیگران بنشین
سراغ جسم دیگر رو....بپوشان چشم از این مسکین.......................

                                                                   دوست خوبم سیما

 
نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت 18:30 | لینک ثابت |

عاشقي يعني اسير دل شدن با هزاران درد و غم يكي شدن عاشقي يعني طلوع زندگي با صداقت همنشين گل شدن عاشقي يعني كه شبها تا سحر وارد دنياي رؤيا ها شدن عاشقي يعني تحمل ، انتظار مثل ماه آسمان تنها شدن عاشقي يعني دو ديده تا ابد پر ز گوهرهاي دريايي شدن .

نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 12 بهمن1388 ساعت 20:51 | لینک ثابت |

قسمت اول

10سال میگذشت ...........و من در کمال ناباوری هنوز با اون زیر یه سقف زندگی میکردم . کی فکرش رو میکرد ............من ......یه دختر احساساتی و عاشق پیشه و اون ..........یه مرد خشک و مستبد........
منو از کمترین حقم محروم کرده بود .......دیدار والدینم و درد دل با نزدیکترین کسی که داشتم یعنی مادرم........بماند .......خودم هم زیاد تمایلی نداشتم که مادرم در جریان مشکلات من قرار بگیره و بفهمه چه زندگی نکبت باری دارم.
به بهانه اینکه نظامیه و شغلش ایجاب میکنه به شهری رفتیم که اصلا تو خواب هم نمیدیدم . یه شهر دور افتاده توی یک استان وحشتناک........جایی که من اصلا نمیتونستم خواب ببینم روزی اونجا رو ببینم چه برسه به اینکه توی اون شهر زندگی کنم .اما چاره ای داشتم ؟
مثل همیشه هر روز جار و جنجال و دعوا .........و البته ناگفته نماند گاهی هم نوازش ضربات سنگین شوهر روی صورت نحیف من........گاهی وقتی به خودم توی آینه نگاه میکدرم میدیدم چهره من بر اثر ضربات گاه و بیگاه اون تغییر فرم داده .......ولی دیگران میگفتند نه ....این بخاطر سنم اتفاق افتاده . نمیدونم به نظر شما این درسته ؟خداروشکر این میون بچه ای در کار نبود...........
بعد از گذشت یکسال زندگی در اون شهر کسی سر راهم قرار گرفت ............یه نفر از جنس اون ......ولی چقدر متفاوت .....باور نکردنیه ........مگه مردها همه مثل هم نبیستن ؟پس چرا اون اینقدر متفاوته ؟
اینها سوالهای اولی بود که تو ذهنم میچرخید و بال و پر میگرفت....... تا اینکه یه روز متوجه شدم چقدر به دیدنش عادت کردم .........به شنیدن زنگ صداش .....به نگاه کردن توی صورتش وقتی راجع به چیزی صحبت میکرد ...... و طپیدن قلبم.........
و این زمانی بدتر شد که در کمال ناباوری متوجه شدم این طپیدنها و لرزیدنها یک طرفه نیست..................



ادامه دارد..................

                                        دوست خوبم سیما

 

نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 6 بهمن1388 ساعت 18:57 | لینک ثابت |

از تو شب نور وستاره دوست دارم برات بیارم
باغی از گل شقایق توی فلب تو بکارم
از تو آسمون قصه گلهای یاس رو بچینم
برق شادی و سعادت توی چشم تو ببینم
توی دریای خیالم گم بشم واسه همیشه
بنویسم روی ساحل زندگی بی تو نمیشه
روی ابرهای پریشون بشینم ماهو بگیرم
از ته دلم بخندم....واسه خوبیهات بمیرم
توی خواب باز میبینم که یک ستارس توی دستم
کاشکی خواب تموم نمیشد ....نبودم اونی که هستم

                                                                                                                      دوست خوبم سیما

 

نوشته شده توسط آرمان در شنبه 3 بهمن1388 ساعت 20:30 | لینک ثابت |
یاددارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد

"دوره گردم کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم"
"دست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم "

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست

"اول سال است ...نان در خانه نیست ای خدا شکرت....ولی این زندگیست ؟"

بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم ....دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشگل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته اندیشه ام را پاره کرد

"دوره گردم کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم"
دست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم "

خواهرم بی روسری برون دوید
ای آقا؟ سفره ی خالی میخرید ؟...........

                                                                                                                           دوست خوبم مسیح

 

نوشته شده توسط آرمان در شنبه 3 بهمن1388 ساعت 20:28 | لینک ثابت |

زندگی عشق است افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید  دیوانه  نیست
عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی

عشق آن است که پیوسته به یادش باشی

                                                                                   سوگند

 

نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 22 دی1388 ساعت 19:44 | لینک ثابت |
اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي

بدست خواهي آورد

 

زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز

 

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند

 

جائي در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چيز هست

 

يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست

که اگر پيدا کردي قدرش را بدان 

 

آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد 

 

براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت / براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت 

 

براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي 

 

اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده

 خواهيم بود  

 

زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي

 

که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد 

 

زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند  

 

تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش

 

نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 22 دی1388 ساعت 19:37 | لینک ثابت |

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني



به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي



رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي



وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه



فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه



قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني



خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني



حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم



امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم



حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو



فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو



حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني



حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني



حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات



به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات



وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري



تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري



حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دساش نره



حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره



حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر



امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر



حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني



بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني



حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي



رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي



حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن



ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس ت بدن



حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن



کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن



حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت



مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت



وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري



ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري



حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه



به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه



حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني



غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني



حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ



عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ



حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني





پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني

                                                                                     دوست خوبم مهرداد

              

نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 22 دی1388 ساعت 18:42 | لینک ثابت |
قطره ای از اشک ابری
میچکد بر شاخه خشک درخت پرزصبری
این درخت زرد و تنها
در درونش رنج و غمها خانه دارد
پرشده آوای حسرت در درونش
از هزاران عابر عاشق کنون افسانه دارد
قصه های رنگ و وارنگ.......
قصه های تلخ و شیرین.........
عاشق گم کرده معشوق......
تا سوار عصر دیرین...........
شاید امروز از درخت پیر و تنها بویی و رنگی نمانده
حیف باشد.......سایه ای داشت
در کنار پیکر سردش دگر سنگی نمانده.........
برتن خشکیده اش روزی هزاران عکس دل بود
پرزگوشش حرف دل بود ......درد دل بود
میشنید فریاد و هق هق از فریب و قهر معشوق
میشنید آوای خنده از لبان دیگری با شادی وشوق
صبح تا شب انتظار مبهمی داشت........
چشم او بر راه مانده
شاخه اش در باد رقصی داشت و پیچ و خمی داشت
شاد میشد از وصالی
زرد میگشت برگ سبزش از غم عشق محالی............
باز امروز آسمان پر شد زباران
اشک حسرت بود این یا اشک شوق روزگاران ؟
هرچه بوده....هرچه باشد
تک درخت پیر ما روزی پناه قلبها بود
خسته باشد
بر لبان بسته اش فریادها بشکسته باشد
آرزویش بر جوانان جهان مهر نگار است
دیدن دستی گرفته بر کمان.....فکر شکار است
قطره باران
ببار و پیکر خشکش جوان کن
تا که شاید برگ زردی سر زند از عمق قلبش
رحمتت را بیکران کن...............

                                                                                   دوست خوبم سیما

 

نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 22 دی1388 ساعت 18:32 | لینک ثابت |
یادته بچگیهامون ؟......یادته ؟
یادته اون بازی هامون ؟......یادته ؟
یادته وقتی که بارون می اومد
خنده ها و شادی هامون ؟ .........یادته ؟
یادته با هم دیگه قد کشیدیم ؟
جای نامه واسه هم خط کشیدیم ؟
وقتی که یکم دیگه بزرگ شدیم
پر زدیم تو رویاهامون .......یادته ؟
یادمه گفتی که شبهات سیاهه
من نباشم گم شدن تنها راهه
تو میگفتی بیا با هم بخونیم
دیگه بسه کینه هامون ......یادته ؟
یادته شبهای پرستاره رو؟
تو کوچه عطر گل بهاره رو ؟
یادته رنگین کمون صف میکشید
توی شهر قصه هامون ......یادته ؟
یادته خوابهای رنگی میدیدیم ؟
واسه هم گلهای رنگی میچیدیم ؟
اون روزا مادربزرگ که پاک میکرد
اشکهای رو گونه هامون .....یادته؟
یادته آسمون تابستونو ؟
شب سرد و کرسی زمستونو ؟
یادمه سفر که از راه میرسید
بغض و دوری.....گریه هامون ..... یادته ؟
حالا این پائیز که از راه برسه
دستمون به همدیگه نمیرسه
یادمه گفتی اگه جدا بشیم
نمیره عشق از دلهامون ........یادته ؟................

                                                          دوست خوبم سیما

 

نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 17 دی1388 ساعت 12:39 | لینک ثابت |
برای همیشه میخوام که دلم تنها بمونه
نمیخوام که هیچ نگاهی توی چشمهام جا بمونه
چه شبهایی که ندیدم اون بالا ستاره ای هست
چه روزهایی که تموم شد ...رفت هرچی بوده از دست
باورم شد که دوباره میتونم ماهو ببینم
از تو باغچه امیدم گل آرزو بچینم
گل آرزوی قلبم چه قشنگه مثل مهتاب
من با اون نور قشنگش میرسم به شهر آفتاب
شاید این بازی تقدیر درسی بوده واسه فردام
شایدم باید میموندم تک و تنها توی رویام
حالا میخوام باز دوباره زندگی از سر بگیرم
نمیخوام تو این هیاهواز غم و غصه بمیرم
دیگه بسه هر چی خاموشی که بود رو لب بستم
تو خدایا...کمکم کن ...نشکنه این تن خستم ..........

                                                                                                       دوست خوبم سیما

 

نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 13 دی1388 ساعت 17:14 | لینک ثابت |
هر چه از دلدار دیدم ،خنده ها پیوسته بود
لطف و مهرش بر دلم همچون نسیمی خسته بود
گر چه بر دامان گرمش دست سردم بس دراز
لیک دیدم ، تا ابد دستم به دربی بسته بود
جرعه ای از بحر عشقم پیشکش کردم به او
حیف تا چشک باز کردم ، این سبو بشکسته بود
هر چه با چشم ترم فریاد سر دادم ، بمان
او تامل نانمود، چون نامه ای سر بسته بود
گفتمش : آیا مرا نادیده میپنداشتی ؟
خنده بر گل میزد و مهرش به جانش بسته بود
گوئیا گوش دلش هرگز صدایم ناشنید
لب فروبسته ، کنار زورقی بنشسته بود
عاقبت خنجر به قلب سخت چون سنگش زدم
در دلش ، هیهات ، دیدم غصه ها بس رسته بود..........

                                                         دوست خوبم سیما

 

 

نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 2 دی1388 ساعت 20:39 | لینک ثابت |

دوست میدارم کلامی را که من در خموشی با تو نجوا میکنم
میپرستم لرزشی را که در آن بی سخن عشقی هویدا میکنم
دوست میدارم که در خواب شبم بوسه ای بر اشکهایت میزنم
در صدای خنده ات گم میشوم عشق در آغوش تو جا میکنم
دوست میدارم ترنم های تو کزهزاران وسوسه دلکش تر است
با خیال بودنت خوابم خوش است وه چه بزمی با تو برپا میکنم
دوست میدارم سکوتی را که باز آتش عشقت بجان افکنده است
سوختن آیین و رسم عاشقیست حسرتم را در تو معنا میکنم
دوست میدارم ببارم از غمت تا سپیده همچو ابر آسمان
باز فردایی که روزم نو شودپیکری بی هوش پیدا میکنم
دوست میدارم بگویم با دلم عاقبت روزی وصالش میرسد
گز بگویم راز دل در گوش او رو به سوی مرگ رویا میکنم
دوست میدارم وصالی پوچ را آنچه از بگذشته تا امروز بود
لیک عشق دیگری را سالهاست در نگاه تو تماشا میکنم.............

                                                               دوست خوبم سیما                                                            

                                                          

نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 18 آذر1388 ساعت 20:30 | لینک ثابت |